دیروز حال و حوصله درست وحسابی نداشتم سر کار نرفتم رفتم پیش دوستم ودعوتش کردم به نهار از بس که هردو مون خوشحال بودیم نتونستیم حتی یک پیتزا رو دونفری بخوریم توی اون هوای طوفانی رفتیم پارک طالقانی خیلی با صفا شده این پارک البته خلوت بودنش هم بر زیباییش میافزود ماهم کلی کیف کردیمو شاد شدیم بعد از کلی گپ وگفت تصمیم گرفتم باهاش به محل کارش برم اونجا ماشین لعنتیمو پارک کردم رفتم تو مطب دوستم تو مطبش یک لیزر تزیینی رو میزش بود منم هی سوییچو میزدم به اون وسیله نفرین شده که گفتم و از اون جایی که به من ارامش وتفریح نیومده وقتی که رفتم سوار ماشین شم میتونید حدس بزنید که چه بلایی سر ریموت اومده بود بله کار نمیکرد ومن بدبخت شدم خداراشکر که ماشینم درش با سویچ باز شد ملتم که فوضول کلی به مردم توضیح دادم که بابا این ماشین مال خودمه اژیرو نمیدونستم چه جوری قطع کنم رفتم الکتریکی میگه کار من نیست یک جوری چپ چپ به من نگاه کرد که من حساب کار دستم اومد رفتم از یه مسافر کشه درخواست کردم بیاد بالا سر ماشینم اونم با لبخند شیطتنت امیزی بر لب اومد واژیرشو قطع کرد ولی تمام راه چراخ خطرش چشمک میزد حالا ملت هی بوق میزنن هی اشاره میکنن که چراغات چشمک میزنه اخه به شماها چقدر اخه فضولید وای از این ادمها علاف وبیکار همین.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:49  توسط نورا
|

امروز بیست وهشت سالگیم تموم شد، امیدورام بقیه عمرم بهتر ولذت بخش تراز این چیزی باشه که تا حالا شده امسال لطف خیلی از دوستان واشنایان شامل حال من شد ومن خیلی شرمنده شدم چون روز تولد نود درصدشون رو نمیدونم از دیروز تا حالا سه تا کیک تولد قاچ کردم اینم کیک تولد محل کارمه بفرمایید.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 18:18  توسط نورا
|
بابا تهران چه جای بیخودی شده .بهترین تفریح ما که همانا پاساژ گردی بوده به دلیل وجود گشت ارشاد های فراوان از من ودوستانم گرفته شده. دیروز تصیمیم گرفتیم کمی بگردیم وبا رفقا کمی خوش بگذرونیم ومحل این خوش گذرانی های ما جایی نبود جز حراجیهای موجود در سطح شهر ولی دریغ هر جا که رفتیم قیافه کریه این ون های سبز گشت ارشاد رو دیدیم دیگه جرات نکردیم از ماشین پیاده شیم،گفتیم ماشین سواری کنیم از ونک تا پارک وی بالا اومدیم سه عدد ون در حال گشت زنی دیدم پشیمون شدیم سر ماشینو کج کردیم رفتیم در منزل تمرگیدیم هی فحش دادیم هی ناسزا گفتیم در نهایتش خسته شدیم و ازهم خداحافظی کردیم این بود روز تعطیل ما.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:48  توسط نورا
|
چند شب پیش رفته بودم یک کتاب زبان بخرم یک زوج جوان همزمان با من وارد کتاب فروشی شدند یکدفعه صاحب مغازه با دیدن اونهاباصدای بلند گفت:اینها دارن میرن امریکا ازشون بخواید دستشون رو سرتون بکشند، من تا چند ثانیه هی به دختره نگاه کردم هی اب دهنمو قورت دادم .من به شدت از رایتینگ ایلتزترسیدم همش استرس دارم که سر امتحان هیچ ایده ای به ذهنم نرسه.قبلا که نپخته تر بودم تو جمعهای خانوادگی انواع تزها واظهارنظرها بود که من بیان میکردم بعدازمدتی حالم از این خودنمایی بهم خورد والان خودمو تا حدی کنترل میکنم ولی الان که به قول معلممون باید بارش افکار (برین استورم)کنم تو مخم خشکسالی اومده ،واقعا مستاصل شدم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:9  توسط نورا
|
امید دادن واقعا انقدرارزش داره که ادم بخاطرش دروغ بگه.همین دیگه تا میتونید الکی امید بدید پشیمون نمیشید من تضمین میکنم در نهایت نتیجه خوبی بدست بیاد.زود باشید.پ.ن:امروز تمام اقایونی که به من مراجعه کردند غیر از یک نفرشون که پزشک بود، ابرو برداشته بودن ،تصور کنید پنج عدد مثلا مرد،واقعا حالم بهم خورد .مرتیکه ابروش از زنش باریکتر بود . چقدر ظاهر متهوع وزننده ای مردها پیدا کردند کجای دنیا اخه اینجوریه.زنهاشون شرمشون نمیشه ؟به عنوان یک زن از این تریبون نهایت انزجار خودم رو از این عمل وقیح اعلام میدارم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:37  توسط نورا
|
ده روز دیگه من بیست و هشت سالگیم به اتمام میرسه.کم کم دارم طمع سی ساله شدن رو مزه مزه میکنم زیاد طعم شیرینی برام نیست ،حداقل تو ایران نیست .ترس دارم از بزرگ شدن توی همچین جامعه ای. توی یک جامعه عقب افتاده انتظار همه از یک زن که در شرف سی ساله شدن هست ،چیز دیگریست . باید پخته رفتار کنی باید تمام هم وغمت تمام انرژیت بچه وشوهرت بشه باید خودتو فراموش کنی باید همه جا با دامن مشکی بلند وجوراب کلفت مشکی ظاهر بشی اصلا مشکی دیگه رنگ توئه ،شلوار جین مال جوون هاست لاک زدن دیگه با بچه وشوهر نمیشه ،باید خانمانه لباس بپوشی، دیگه زیباییت روبه افوله نباید زیاد جلوی آینه وایستی ،ارایش کردن دیگه واست قباحت داره اینکارهافقط واسه عروسیاست تازه روژتم باید اخر سر توتالار بزنی اخه دیگه توخانوم شدی اینا جلف بازیه و از تو گذشته،هیکل میلک هم دیگه بیخیال از همه زوایات کم کم گوشت قلمبه میزه بیرون ایرادی هم نداره دوروبرت هم که نگاه کنی اکثر هم سن هات همین جورین.وای از این مدل مزخرف زندگی ایرانی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:31  توسط نورا
|
دیروز یک دوست وهم خوابگاهی رو بعد مدتی طولانی پیدا کردم .البته ایشون دارن میرن اونور اب.ایشون یک بچه مایه دار شمالی وشیطون به تمام معناست و تقریبا یک سال از ازدواجش گذشته . یک قسمت دیالوگ دیروز مادوتا .من: شوهرتو انگار خیلی دوست داری هی اسمشو میبری اون:نه اصلا، مرضیم بود دیدم بچه ساده وآرومیه گفتم خرش کنم اخه واسه استرالیا داشت اقدام میکرد مدرک تحصیلیش هم جز ام او دی ال بود.حالا هم فایل نامبروم اومده میرم اونور اگه دیدم حقوقش بازم کمه ومنم برد قبول بشم حتما میپیچونمش. پسره بدبخت تاحالا چهار میلیون خرج کرده .همه با هم کف میکنیم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:28  توسط نورا
|
دیروز شوهرخاله ام وبقیه افراد خانواده اش خانه ما دعوت بودند ایشون برای بردن پسرش به امریکا به ایران اومدن ودوشنبه هم میرن.راستش من واقای همسر باهم قرار گذاشتیم قضیه رفتن رو تا تاجاییکه میشه از فامیل مخفی نگه داریم.ما از اولش که تصمیم به ترک وطن گرفتیم به خاطر توهماتی که بقیه برامون پیش اوردن دور امریکا رو خط کشیدیم ،وضعیت خاله ام وبچه هاش که هشت سال منتظر بودن هم بی تاثیر نبود ولی دیشب یک کشف بزرگ کردیم این اقا یا همون شوهر خاله محترم همه رو این مدت پیچوندن وتقریبا یک دفعه همه چیز عیان شد، ایشون با احتمال خیلی بالایی اونجا تشکیل خانواده دادن ورفتن پسر خاله ام تو بهمن ماه پارسال وپیگیری های اون باعث رفتن بقیه شده وایشون هیچ غلطی جز دروغ گفتن نکردن .با زبون چرب ونرم وظاهر غلط انداز یک قوم روسرکار گذاشته.از دیگر مسایل مطرح شده سوال های سربسته من واقای همسر درباره مهاجرت به امریکا بود که خیلی جوابهای مفیدی گرفتیم ،پروسه رفتن به امریکا با مدارک تحصیلی وشرایط شغلی ما سخت نیست.امریکا کشوری هست که وارد شدن بهش مشکله ولی وقتی وارد بشی دیگه دیپورت نمیشی یعنی دولت شما رو اخراج نمیکنه پس یکی از راههای ساده ورود به امریکا گرفتن ویزای توریستی هست وبعد درخواست ویزای کار میکنی برای گرفتن ویزای توریستی داشتن شغل دولتی وملک وهمسروفرزند وحساب بانکی در ایران کار رو خیلی اسون میکنه نه ایلتز میخواد نه مدرک تحصیلی مهمه،همسر بنده همه موارد رو غیر از فرزند داره.خلاصه ما وارد فاز جدیدی شدیم فعلا واسه ایلتز میخونیم بعد واسه ازمون ایلتز میریم انکارا ،انکارا از سفارت امریکا وقت مصاحبه میگیرم وبا یک تیر دونشون میزنیم تا اون موقع هم مدارک واطلاعات جمع میکنیم ودنبال مشاوره با یک وکیل خوب میگردیم.هزنیه رفتن پسر خاله ام به امریکا با ویزای کاربا وکیل امریکایی شش هزار دلار شده وهزینه هر جلسه مشاوره صدو پنجاه دلار بوده.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:22  توسط نورا
|

سلام بسی لذت بردیم از بی اینترنتی دراین پانزده روز.خوب بود ولی عالی نبود.اینم هفت سین با تاخیر.دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود.من واقای همسر شش روز را در ولایتمون با خانواده عزیزم گذروندیم بقیه روزهای تعطیل رو واقعانمی دونم چه کردم فکر کنم خوابیدم .در مجموع دیگه با ایران حالی نمیکنم ترجیح میدونم سفر رو تا اطلاع ثانوی تحریم کنم چون پول الکی خرج میشه وهیچ لذتی هم نمی بری.هوای ولاتمون افتضاح گرم بود همش هم خاک از اسمون میبارید رسما حبس شده بودیم.فقط یک روز خارج از شهر رفتیم.همه گفتن لاغر شدم ومن بسی کیف کردم از این کلام شیرین.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 17:53  توسط نورا
|
چرا میگن عید شما مبارک دمب شما سه چارک؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:47  توسط نورا
|

این عطری که مشاهده میکنید بوی بهشت میده وکاملا باحال هوای عید سازگاره ،محشره،خداست،فوق العاده است .من رو رسما عاشق خودش کرده.بوش خنکه وموندگاریش عالیه.به تمامی کسانی که بوی خنک وگل دوست دارن پیشنهاد میشه.مارک واسم عطرessence of femine boss
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:50  توسط نورا
|
برای دیروز از یک ماه قبل دوتا کارگر گرفته بودم که یکیش خیلی واسم مهم بود وتاکید کردم که حتما یکی از اون دونفر این خانم باشه اما من که شانس ندارم.خانم صیغه یه اقای کراکی بودن که هفته قبل جسدشو تو جوی اب پیدا کردن وایشون رو برای شناسایی بردن وایشون به مدت یک هفته است که افقی روی تخت بیمارستان افتادن ومن هم رسما بدبخت شدم چون سرعت عملی که این سوپرزن داره هیژژژژژژ انسانی نداره.خلاصه یکی دیگررو جاش فرستادن .براورد من این بود که یک روز کامل واسه خونه نسبتا تمیز ما کافیه اما اشپزخونه فسقلی من پنج ساعت کار برد و چهار ساعت باقی مونده هم نفهمیدم این دوتا چه کردند ومن موندم ویک جیب خالی ویک خونه اش که فقط اشپزخونه اش تمیزه ویک اعصاب خورد.یکی از کارگرها خیلی پیر بود من سعی میکردم کارهای سبک رو به اون بدم ولی فقط گند میزد ودومی بیشتر وقتش صرف راست وریست کردن خرابکاری های اون بود به هرکدومشون هم در بدو ورود دوتا مسکن خارجی دادم که ناله نشنوم ولی از نیم ساعت دوم شنیدم ،انقدر هم منو سوال پیچ کردن که کفرم دراومد یک گالن هم چای خوردن، دوتا از وسیله هام روهم شکستن ، روی تابلو های تو دستشوییم پیرزنه اب ریخته وهمش باد کرده،تعجب نکنید من تو دستشویم پنج تا تابلو خوشگل دارم و خیلی هم دوستشون دارم .تازه وقتی خواستن برن باپررویی تمام عیدی هم خواستن.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:33  توسط نورا
|
جدیدا زیاد میبینم که عکس بزرگ و اگهی فوت این پسرهای جوون که نمای نزدیک از صورتشون هست رو میچسبونن پشت شیشه ماشین ها.اخه واسه چی اینکار رو میکنین اعصاب ادمو به هم میریزید مگه ارامش و خوشی تو این خراب شده راحت بدست میاید که این مایه دق چسبوندید پشت شیشه تون .کاشکی پلیس زدن هر چیزی رو روی شیشه ماشین ها ممنوع میکرد.حالا هرچی امروز من از این ماشینه سبقت میگرفتم دو ثانیه بعد جلوم بود .من فحش ونفرین بود که زیر لبم زمزمه میکردم.گفتم الان چپ میشه بسکه نفرینش کردم.بابا وقتی خوش هستید عکس عروسی وتولدتون رو میچسبونید پشت شیشه تون؟ما ایرانیها فقط تو بدبختیامون بقیه رو شریک میکنیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:34  توسط نورا
|
امروز بعد از دوسال یکی از دوستام رو دیدم ایشون تنها موجود زنده ای هستند که من بعداز ازدواجم باهاش دوست شدم وبه خونشون دعوت شدم.از من ده سال بزرگتر هستند و ده سال هم هست ازدواج کردن ولی در چهار سال اخیر متوجه شدن که توانایی مادر شدن رو ندارن .بیچاره تلاش خیلی زیادی کرد ولی نشد .مادر همسر ایشون نیز در تمام این مدت سنگ تمام گذاشتند واز لحاظ روحی ایشون رو نابود کردن وامروز من فقط یک ادم مچاله شده و نحیف رو دیدم که از همه هم جنس هاش متنفر بود .مادر همسرشون دقیقا زمانی که ای وی اف(لقاح مصنوعی) چهارم !!!! رو ایشون تازه انجام داده بودن وچهارده روز به صورت یک جسم سلب بر روی تخت بیمارستان افتاده بودن به ملاقات ایشون اومده بودن وگفته بودن که خیلی از زنها میرن واسه شوهرشون زن میگیرن تا بچه دارشن .بقیه نزدیکان ایشون نیز توهمین مایه ها، مریض روانی هستن بیچاره انقدر مظلومه ، من دلم واسش کباب میشه ،زندگیش قشنگش ظرف این چند سال به جهنم تبدیل شده .واقعا چرا درصدروان پریشی وسادیسم در زنهای این جامعه انقدر بالاست؟تمام موهاش سفید شده بود ،پوستش چروک شده بودمیگفت یک ساله درهای خونشو به روی همه بسته،چرا چون بچه دار نمیشه ومردم هم نمیتونن جلوی زبونشون رو بگیرن وکنایه نزنن وازارش ندن .من نمیدونن چرا خانواده ها باید همیشه نتیجه ازدواج دو نفر رو ، تولید بچه بدونن .چرا خوشبختی وروابط نزدیک زن وشوهر وعشق وعلاقه ایجاد شده در زندگی مشترک حتما باید با ایجاد بچه تایید بشه؟چرا زندگی بدون بچه اینقدر برای همه عجیب وتاسف باره؟یک دفعه کانال دویچه وله داشت با یک زوج المانی درباره بچه دار شدن مصاحبه میکردخانمه حدودا چهل ساله بود در جواب گزارشگر گفت ما تصمیم گرفتیم بچه دار نشیم ،چون اقتصادی نیست وبچه خیلی خرج داره.حالا اگه این حرفو تو این مملکت بزنی وای به روزت ،انواع نصایح خردمندانه ملت رو میشنوی :اره تو بچه بیار خدا میرسونه ،هر که دندان دهد نان دهد ،روزی بچه اون بالاست،هرروز چند تافرشته روزی بچه رو مقدر میکنن!!!!واز این دست اراجیف وانواع مشابه دیگر که فراوان میشنویم و این قضیه واقعا برای من ازار دهندست.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:10  توسط نورا
|
من یک سوال واسم پیش اومده ،اکثر مردها میگن از ارایش غلیظ خوششون نمیاد وبه نظرشون ظاهر بدون ارایش خیلی دلنشین تره ،پس چرا هرجایی که یک زن بزک کرده وخوشگل هست تمام کله های مردها به اون سمت متمایله همه نگاهها هم حاکی از تاییده!!!!!!.بابا ما که خر نیستیم زورتون میاد زنتون خوش اب ورنگ بشه باید مثل امل ها باشیم که شمابزرگواران غیرتون بالا نزنه، ارامش دارید وقتی قیافه مثل روح مارو میبینید .باید مثل ماماناتون که سالی یکبار ،عید تا عید رژ لب بیست سال پیششون از تو در یخچال برمیدارن رو لپشون میمالن!!!باشیم.اه اه اه شما مرد خیلی حسودید.میگید از رقص تو جمع خوشتون نمیاد ولی حالا میرید یه مهمونی یک داف اون وسط برقصه وقت شام هم به یک بهانه ادمو میپیچونید،پلک نمیزنید .اره جون خودتون شما بدتون میاد .
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:29  توسط نورا
|
امروز رفتم بازار تهران یکی روبروی دادگستری خودسوزی کرد من وقتی داشت جون میداد دیدمش

ولی دوستمو سریع کشیدم اون خدارو شکر ندید ،تمام راه برگشت بخاطر اینکارم ازم تشکر میکرد ولی خوب امروز من نابود شد یک مرد جوون بود

خرید کوفتم شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 17:49  توسط نورا
|
برام دعا کنید فردا میخوام برم خرید

.مردم چه پولهایی میدن، امروز زنگ زدم ارایشگاه وقت بگیرم قیمت مش رو پرسیدم یارو با هزار ناز وعشوه که وقت نداریمو وفلان وبهمان حالا چون شما اشنایید وایناگفت از نود !!!!!!!به بالا حالا(مممممم اااااااااا) تابستون نرخشون چهل بود کوتاهی مو هم از پونزده به بالا .من رسما کف کردم

.حالا بری تو ارایشگاهشون جای سوزن انداختن نیست ملت چه پولهایی درمیارن ، انوقت به نظر شما کی دزد نیست هرکی به طریقی بقیه رو میچاپه من که زورم میاد از این پول های مفت بدم .هزار تا اصطلاح چرت پرت هم بارت میکنم که ما از این متد استفاده میکنیم و موادمون از فلان مارک زاغارته و ما الیمو وبلیم که راحتتر بچاپنت.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 17:37  توسط نورا
|
یک رسمی از بچگی در خانواده ما اجرا میشه دال براینکه روز عید همه باید از زیر تاروشون نو باشه وحتی در حال مرگ هم اگر باشند باید پای سفره هفت سین جان به جان افرین تسلیم کنند.خلاصه بساطی داشتیم، بابامون زمانی که عید صبح زود بود مارو از خواب بیدار میکرد لباسهای نومون رو تنمون میکرد وماسه تا بچه رو پای سفره میچید اینارو گفتم که بدونید این مساله چقدر براشون مهم بود.یک بیماری هم که در وجود من کاملا برام محرزه نحوه خرید کردنم هست بالاخص خرید عیده .هر سال از اول بهمن خرید من که شامل خرید عیدی برای تمام بچه های زیر دیپلم خانواده و تمام خاله های شوهر گرامی وخرید برای مادر وخواهر عزیزم که از وقتی من ازدواج کرده ام وظیفه شرعی من شده والبته شخص شخیص خودم میباشد.تمامی موارد غیر از خودم که قابل بحث میباشند.من یک جور خاصی خرید میکنم به قول دوستان مغرب نشین وینتیج تکینگ میکنم که این خود مرضی است صعب الاعلاج. تقریبا از اوایل بهمن تمام حراجی ها و پاساژ های ونک، تجریش،بازار رضا و به عبارتی تمامی تهران وبازار های شهر خودمون رو رفتم ولی دریغ از یک تیکه پارچه من واسه خودم خریده باشم،اخه امسال روی لباس ها هم تعرفه گمرکی خفن گذاشتن وهرچی جنس چینی و اشغاله تو بازاره .از خدامه که هیچی نخرم ولی راستشو بخواید از مامانم میترسم،من رو میکشه.کلی هم انگ گدا بودن واینا بهم وصل میکنه.نمیدونم چه کنم ؟مردم چه مشکلاتی دارند وماچه!!!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 18:21  توسط نورا
|
اون داداشم بود ناشکری میکردو غر غر میکرد ،صاعقه خورد توسرش، رباط مچ پاش بدخوری کشیده شده وپاش حالا حالا ها تو گچه.قیافه خانومها هرچه به عید نزدیک میشیم دیدنی تر میشه .انواع واقسام مشها وتاتو هارو مشاهده میکنیم .همه صورت ها کم کم ترو تمیز وخوش رنگ ولعاب میشن .
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:51  توسط نورا
|
دردوران دانشجویی بخاطر جوشلوغ وشاد خوابگاه وفور ادم پرانرژی هیچوقت فکر نمی کردم روزی برسه که نبود این جور ادمها در محیط زندگیم منو ازار بده.نه اینکه فکر کنید نزدیکان من ادمهای دپرسی هستندنه ،ادمهای بی تفاوتی هستند .نه اهل مسافرت اند نه اهل بزم وشادی هستندو نه اهل تفریح وگردش هستند ،اهل هیچی نیستند

واقعا هیچی ،فقط نفس میکشن.من اوایل ازدواجم خیلی تلاش کردم ولی تغییر خاصی در استیل زندگیشون پیش که نیومد هیچ منم کم کم مثل اونا شدم کم حرف وکم تحرک ،راکدوبی تفاوت دیگه حتی از پول خرج کردن هم لذت چندانی نمیبرم.اگر شاغل نبودم وهرروز مجبور نبودم از خونه بیام بیرون الان یک افسرده شناسنامه دارتو فاز حاد بودم. خدایا چندتا ادم پرانرژی وحسابی در اطراف ما تولید بفرما.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:28  توسط نورا
|
به عرض همه دوستان میرسانم که در دو ماه اخیر امروز پرضرر ترین روز بوده اول صبحی کامپیوترم منفجرشد که یک مودم ویک قطعه دیگر که نمیدونم چی بود پیاده شدیم وبعد انگشتر عزیزتر از جانم که میخواستم عکشو اینجا بزارم اویز روش که من را عاشق خودش کرده بود کن فیکون شد

دعا میکنم چیز تازه ای به این لیست تا شب اضافه نشه که اعصاب ندارما

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:8  توسط نورا
|
برادر من اردیبهشت پدر میشه ایشون دوسال از من کوچیکتره .مساله اصلی اینست که مادر بچه به تنهایی برای مادر شدن تصمیم گیری کرده واین تصمیم دقیقا شش ماه بعد ازدواجشون صورت گرفته واین بارداری باعث اختلافات عمیقی بین این زوج شده.جنسیت بچه هفته پیش مشخص شد.بچه دختره.برادر من هم از هفته پیش رسما قاط زده وحتی حاضر نیست اسمی برای بچه انتخاب کنه . ایشون پسر دوست داشتن.برادر من مثلا تحصیل کرده است والانم به هیچ صراطی مستقیم نیست. خیلی شاکیه.واقعا هیچ راهکاری هم جز ملامت کردن زنش نداره. خلاصه خانواده های دوطرف درگیر این قضیه شدند.دعوا هاشون باعث ناراحتی من هم شده ولی من اجازه ندارم دخالتی کنم ودایما مجبورم از همسر برادرم به خاطر رفتار بد برادرم معذرت خواهی کنم همین .
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:0  توسط نورا
|
امروز صبح چهار نفر از مراجعه کننده هام معتاد بودن ومن خیلی از این وضعیت ناراحت شدم.وقتی مردهای ما به بازنشستگی میرسن به جای اینکه دست زنشونو بگیرن برن یه جایی صفا کنن میچپن تو خونه ومیشینن پای بساط هرچی یک عمر دراوردن رو دود میکنن .یکیشون که اصلا حال وروز خوشی نداشت نزدیک بود از روی صندلی بیفته .تمام بدنش میلرزید.وای خدا بداد این ملت برسه.همه ناراحت همه افسرده .روی منم تاثیر گذاشت حالت این اقا نیم ساعت طول کشید تاخودمو ست کردم همش دارم به خانوادش فکر میکنم این اینه دقو چه جوری تحمل میکنن.واقعا سخته.در راستای طرح خود خوش سازی من از دیروز در محل کارم روسری سر کردم وباعث مسرت همه همکارانم شدم .انقدر استقبال شدید بود که دیگه جرات ندارم مقنعه سرم کنم ولی کنترل روسری واقعا سخته.پشت فرمون هی فرمونو باید ول کنم این لا مصبو بکشم جلو دوباره دوثانیه بعد همین پروسه باید تکرار بشه .
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 19:16  توسط نورا
|
شوی بنده از شنبه رسما کارمند شد ومن بزودی دچار سو تغذیه میشم.ازمعضلات من اینست که نمیتونم به تنهایی چیزی بخورم.خلاصه تصور کنید یک موجود پنجاه وچهار کیلویی که الان دیگه داره میره تو مایه های خلال دندون هیچ میلی هم به غذا نداره چه اینده ای در انتظارشه.خلاصه تمامی دوستان اناث را به صرف وعده های صبحانه ونهار در مکانهای پیشنهادی دعوت مینمایم.
پ.ن:من سردرد دارم پس هستم.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:1  توسط نورا
|
در مورد ازمون ایلتز چیزهای جدیدی دستگیرم شد .اولا درایران برگزار میشه وقضیه تقلب شایعه بوده ولی تقریبا ثبت نام کردن تو ازمون از محالاته بخا طر ترافیک بالای سایت سازمان سنجش. ثانیا زیاد قضیه اسپیکینگ اونقدرهاهم که فکر میکردم بغرنج نیست. من فقط دوست دارم از اقای همسر نمرم بیشتر شه همین.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:45  توسط نورا
|
در نبود شوهر ماهم به جرگه رفقا پیوستیم وبه یادایام شباب گردشی در پاتوقهای قدیمیمان نمودیم که حاصل ان اینچنین بود.به نظر میاید جمعیت افرادی که در تهران پول خرید انواع بی ام و را دارند به شدت رو به فزونی است واین مساله به شدت مرا میازارد وحس ماشین دوستی من دیروز هر چند دقیقه قلیان میکرد که دوستان زیاد از حالات من خرسند نبودند .من هم از دیروز در فاز دپرشن عجیبی فر رفته ام وبا خدای خودم عهد بستم که درامدم را باید به حد ابتیاع این متاع ارزنده برساند وگرنه خودش میداند.والسلام.
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 10:18  توسط نورا
|
شوهر من هریه مدت یکبارویرش میگیره تنهایی بره سفر بعضی وقتها ابراز میکنه این میلشو ولی اکثر اوقات بیان نمیکنه معمولا هم دوست داره بره شمال.تا اینجاش مشکلی نیست .مشکل اینه که من باید به مادر ایشون توضیح بدم چرا اجازه!دادم تنهایی ایشون بره وغرهای فراوان بعدی واعصاب خوردی.امشب هم از اون شبهای مواخذه است ومن باید یک جوری بپیچونم ایشون رو کسی پیشنهاد دهن پرکنی نداره؟!پ.ن:معلم خصوصی واسه ایلتز گرفتیم.معلممون یه جوجه است .فقط بیست و دو سالشه ولی سرش خیلی شلوغه .بچه پرورو با هزار چونه با جلسه ای سی هزار تومان توافق کرد تازه چون ما اشناییم وسفارش شده ایم .به اطلاع میرسونم که مادر شوهر عزیز با موفقیت پیچونده شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:9  توسط نورا
|
من معمولا ازاون تیپ ادمهایی هستم که خیلیا از من بدشون میاد.من فکر میکنم بخاطر برون گرایی من وراحت بودن منه.یه دختره به نفرات کلاس رقصمون اضافه شده خیلی از من بدش میاد.بیچاره کلی انرژی صرف این نفرت میکنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:54  توسط نورا
|
مافعلا مشغول برنامه ریزی هستیم.من باید از طریق اقا برم چون مدارک ایشون امتیاز بالاتری داره.خلاصه ما اویزون ایشون هستیم واونم هی کلاس میزاره.من باید ایلتز هفت بگیرم که به عبارتی عذابی الیمه وازمونش در استرالیا برگزار میشه.فعلا زبان میخونم.دنبال معلم خصوصی هستیم .به یک اقایی زنگ زدیم میگه تا ساعت یک ونیم شب کلاساش جانداره!!!بابا برید معلم زبان شید خوب درامدی داره.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:12  توسط نورا
|
امروز روز مهمی برای من وشوهرم واینده زندگیمون میباشد.ما تصمیم به ترک وطن گرفتیم.دیشب بامشاورمهاجرت به استرالیا یک ساعت صحبت کردیم وتقریبا همه مسایل برامون روشن شد .ما احتمالا تادوسال دیگه میریم.امتیازهامون هم هردو کافیه واسه ویزای اقامت دایم.تنها مشکل این مدرک ایلتز شیشه که باید واسش بریم ارمنستان.مسخرس واقعابایدکلی پول خرج کنیم وقت بزاریم چون تو مملکت ما به خاطر تقلب دیگه این امتحان برگزار نمیشه.قضیه رفتنمون هم باید تا دقیقه نود کاملا مسکوت بمونه وگرنه خانواده هامون بی تابی میکنن واذیت میشن .از امروز شمارش معکوس ما شروع میشه .کاشکی کلی پول واسه مبل نمیدادما حالا باید همه چیزو بزارم وبرم.کسی پیشنهادی چیزی واسمون ندارهههههه؟مرده خیلی ذوق زده شده.مشاور گفت حداکثر سرعت حرکت ماشین در شهر در استرالیا شصت کیلومتر!!!!!!!هست من فقط از این قضیش دلخورم.امار کشته شده ها در اثر تصادف در سال گذشته میلادی سیصد وهشتاد نفر بوده اند. کفو برید تو کارش .این کف نه اون کف.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:15  توسط نورا
|