روز مادر مبارک!
به پسرم اینگونه درس بدهید:
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند. اما به پسرم بیاموزید که به ازاء هر شیاد، انسانِ درست و صدیقی هم وجود دارد.
به او بگویید به ازاء هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود و در ازاء هر دشمن، دوستی هم هست.
می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید، اگر با کار و زحمت خودش، یک دلار به دست آورد بهتر از این است که روی زمین پنچ دلار پیدا کند.
به او بیاموزید که از شکست پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد.
او را از غبطه خوردن برحذر دارید.
به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
اگر می توانید، به او نقش مهم کتاب در زندگی را آموزش دهید.
به او بگویید تعمق کند.
به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان، به گلهای درون باغچه،به زنبورهایی که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود.
به پسرم بیاموزید که اگر مردود شود، بهتر است تا با تقلب قبول شود.
به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشها، گردن کش باشد.
به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر همه در جهت خلاف او حرف بزنند.
به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید
اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند.
به او بیاموزید که در اشک ریختن خجالتی وجود ندارد.
به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند. اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.
به او بگویید تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک ناز پروده نسازید.
بگذارید که شجاع باشد.
به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید. پسرم کودک کم سال بسیار خوبیست.
هیچکی منو دوست نداره،
منظورش از هیچکس، یک نفر بیشتر نیست . . .
.
.
.
همون یه نفری که واسه اون همـــه کسه!
آدم های دنیای من
فعل هایی را صرف می کنند
که برایشان
صرف داشته باشد...!
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا كه در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی!
از گرامافون آهنگ های قرانگیز و شهوت آمیز بیرون میزد
و قر را توی کمرها میخشکانید
در صورتیکه مؤمنین و متقیان چشم واسوخته
که عینک نمک ترکی میزدند در گند و کثافت غوطهور بودند
به خود میبالیدند و توی دلشان داریه و دنبک میزدند
که خدا به قوم موسی دستغاله داد و به آنها عینک نمک ترکی اعطا کرد
و اگر دنیا را آب میبرد آنها را خواب میبرد
و هی باج به شغال میدادند
موش مرده های سیاستمدار و آب زیرکاه های متخصص علم اقتصاد
که این وضع را میدیدند انگشت عبرت به دندان می گزیدند و با خودشان میگفتند
تا چشمشان کور شود
حالا که آنقدر ببو و هالو هستند مفت ما
باید تا میتوانیم کلاه سرشان بگذاریم و خونشان را بمکیم
با پنبه سرشان را میبریدند و با شاخ حجامت خونشان میمکیدند
و اگر صدا از دیوار در می آمد از آنها نمی آمد...
بوف کور - صادق هدایت

خداوندگارا : لطفاً کمتر با ما حکمت انگيز برخورد کنيد...
هي منظورتان را نميفهميم حرص ميخوريم!!
قربان شما بنده خطاکار
هردو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده
چنین اطمینانی زیباست
اما تردید زیباتر است
چون قبلا همدیگر را نمی شناختند
گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده
اما نظر خیابان ها، پله ها و راهروهایی که آن دو می توانسته اند سال ها پیش
آنجا از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟...
شعر از: ویسلاوا شیبوریسکا

- «من مسئول گلم هستم.»
- «آدمبزرگها، خودشان بهتنهایی چیزی نمیفهمند، ولی این برای بچهها ملالآور است که مرتب به توضیح دیگران گوش دهند.»
- «اگر کسی یک گوسفند درخواست کند، دلیل ایناست که او وجود دارد.»
- «روباه: انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی!»
- اگه آدم گذاشت اهلیش کنن بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه

- «تصویر یک گوسفند را برایم بکش!»
- «روباه: جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردهای!»
- «چیزیکه بیابان را زیبا میکند، شازده کوچولو میگوید: چاهی است که جایی پنهان کردهاست.»
- «روباه گفت: الان زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار می کنم، آدمها مرا. همه مرغها عین هماند. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت میگذرد ولی تو اگر منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.»
- «روباه گفت: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علفها مینشینی، من زیرچشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگوئی- چون کلمات سرچشمهٔ سوءتفاهمها هستند- عوضش میتوانی هرروز یکخرده نزدیکتر بشینی.»
- «روباه گفت: تو هنوز برای من پسربچهای بیش نیستی مثل صدهاهزار پسربچه دیگر و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من برای تو روباهی هستم شبیه به صدهاهزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود.»
- «شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی! روباه گفت: من روباه هستم. شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو. روباه گفت من نمیتوانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکردهاند. شازده کوجولو آهی کشید و گفت: ببخش! اما پس از کمی تأمل باز گفت: اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شدهای است یعنی علاقه ایجادکردن.»
- «شبانگاهان که بهآسمان پرستاره مینگری، آنها بهتو تعلق دارند، گوئی ستارهها میخندند، چون من روی یکی از آن ستارهها زندگی میکنم، روی یکی از آن ستارههای خندان. ستارهها فقط بهتو تعلق دارند، همان ستارههایی که میتوانند بخندند!»
- «شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآورم.»
- «روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است، از دیده پنهان است.»
- «فقط بچهها میدانند که در جستجوی چه هستند.»
- «من عاشق غروب خورشیدم. بیا باهم به غروب آفتاب نگاه کنیم.»
- «من مالک ستارگان هستم، جائیکه پیش از من هیچکس بهتصاحب آنها نیندیشیده بود.»
- «هرروز صبح پس از آمادهشدن باید سیاره را هم آماده کنی.»
- «یکنفر بهتنهایی هیچچیز نمیداند.»
- «من اگر ۱۵ دقیقه وقت اضافی داشتم، آرام آرام به طرف چشمهای میرفتم.»
- «آدمهای سیاره شما، پنجهزار گل را در باغچهای میکارند اما گلی را که میخواهند، آن میان پیدا نمیکنند...»
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
بیاور
و یك دریچه كه از آن
به ازدحام كوچه ی خوشبخت بنگرم


هم بدان گونه که باد
در حرکتِ شاخساران و برگ ها،
از رنگ هایِِ ِ تو سایه یی شان باید
گر بر آن سَرَند
که حقیقتی یابند.
هم به گونه ی باد
- که تنها از جنبش ِ شاخ ساران و برگ ها –
و عشق
- کز هر کُناکِ تو-
باری دل در این برهوت
دیگر گونه چشم اندازی می طلبد...
شاملو


امروز
در اولین نگاه غیر رسمیم
ناتمامی قلبم بزرگ شد؛
و گرمی تن جفتم
به انزوای پوچ تنم راه نبرد.
یأسم، در شکاف گریبانش
به نقطهی پایان رسید:
"نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفته ای
تو فرو رفته ای"
تمام روز
رها شده همچون جسدی متورم بر آب،
به سوی دردناک ترین حقایق
و ژرف ترین بعد حماقتی "یک زن"
پیش میرفتم؛
و مهره های پشتم
از حس تلخ جدایی تیر میکشید.
" نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفته ای
تو فرو رفته ای"
از وبلاگ یه زن به آدرس http://yezan.blogfa.com/
در تاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشم هایت را یافتم
و شبم پر ستاره شد.
تو را صدا کردم
در تاریکترین شب ها دلم صدایت کرد
و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی.
با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی
برای چشم هایم با چشم هایت
برای لب هایم با لب هایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.
من با چشم ها و لب هایت
انس گرفتم
با تنت انس گرفتم،
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره کودکی خویش به خواب رفتم
و لبخند آن زمانیم را
بازیافتم.
در من شک لانه کرده بود.
دست های تو چون چشمه ئی به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره سال های نخستین به خواب رفتم؛
در دامانت که گهواره رؤیاهایم بود.
و لبخند آن زمانی، به لب هایم برگشت.
با تنت برای تنم لالا گفتی.
چشم های تو با من بود
و من چشم هایم را بستم
چرا که دست های تو اطمینان بخش بود
بدی، تاریکی است
شب ها جنایتکارند
ای دلاویز من ای یقین! من با بدی قهرم
و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم.
صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم،
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره آفتابی است
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم های تو سرچشمه دریاهاست
انسان سرچشمه دریاهاست.
شاملو
... قافیه یی که با هر واژه می آمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ می خواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.
آزادی به بال ها می ماند
به نسیمی که در میان برگها می وزد
و بر گلی ساده آرام می گیرد.
به خوابی می ماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوه ی ممنوع می ماند آزادی
به گشودن دروازه ی قدیمی متروک و
دست های زندانی .
آن سنگ به تکه نانی می ماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی
آن برگ ها به پرنده گان.
انگشتانت پرنده گان را ماند:
همه چیزی به پرواز درمی آید.
از : اکتاویو پاز
ترجمه از : احمد شاملو

جشن میلادت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
که تنها برای “ما” آبیست . . .
روزی که تو به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید
که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است
بهانه ی زندگیم تولدت مبارک.
به مناسبت 2 آذر سالگرد تولد معلم بزرگ "عرفان برابری آزادی" دکتر علی شریعتی
*بی تو زندگی دشواراست ، بیتو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ... سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقدهدار ، بیتاب ... بی روشنی ... بیهوده ، منی بی تو یعنی هیچ *
ای آزادی ، چه زندانها برایت کشیده ام ! و چه زندانها خواهم کشید ... اما خود را به استبداد نخواهم فروخت ، من پروردهٔ آزادی ام ، استادم علی است ، مرد بیبیم و بیضعف و پر صبر ، و پیشوایم مصدق ، مرد آزاد ، مرد ، که هفتاد سال برای آزادی نالید . با من هرچه کنند ، جز در هوای تو دم نخواهم زد . اما ، من به دانستن از تو نیازمندم ، دریغ مکن ، بگو هر لحظه کجایی ؟ چه میکنی ؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم ، چه کنم ؟
برگرفته از خودسازی انقلابی،324

هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!

اگه من انسان خوبی باشم اونوقت وعده بهشت نمی ده بهم! بهشت نسیه است
همینجا رو برام به بهشت تبدیل می کنه. نقد نقد!
چه خدایی دارم بخدا...
دلتنگي دارم. دل كه ميبندي، دلتنگي هم بي كه بفهمي، ميآيد همان نزديكيها مينشيند. حضور گاه به گاهي دارد اما تيز و عميق. وقتي نباشد، دلتنگي، هواي ابرآلودي است. زني با جامهاي بلند كه انگار كودكش تب دارد، همانقدر غمگين و رميده!
دلتنگي اين دفعه با يكي دو سال اخير خيلي فرق دارد. شبيه همان روزها و ماههاي اول است. پهلو به پهلوي عشق. كه دلش آغوش ميخواهد.-----------------------------
هیچ راهی نیست که شما در مقابل همسرتان پیروز شوید. یا هر دو برنده می شوید یا هردو می بازید .
فرانک پتیمن
یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد
قوتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرأتم می بخشد
روشنم می دارد .
نیما یوشیج
تا نپنداری که حال مردم دنیا خوش است :
کی میل1 تر انگیزد روحی که حزین باشد
این جیره امروزت زین لحظه همین باشد
دستار به سر بستی نا خورده چنین مستی
بر خوان که بنشستی کاین حد شکرین باشد ؟
هر روز پیامی چند، شیرین خبری یا گند
بر سینه چه کوبی سنگ؟ دانی که ثمین باشد!
جام می و وام دی2 هر یک به کسی دادند
وان ثامن3 بی ضامن امروز چنین باشد
از شیخ شنیدستم دی ضامن آهو بود
چون کار به ما افتاد خود گیر ضمین باشد!
القصه گرفتارم کج گشته کمی بارم
تا بار نگردد راست شک کن که جز این باشد
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
1- ایمیل
2- بانک دی
3- صندوق ثامن الائمه
تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره
رنگ چشمای تو بارون رو به یادم میاره
وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندون رو به یادم میاره
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
تو مثل وسوسه شکار یک شاپرکی
تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی
تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای
تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
تو قشنگی مثل شکلهایی که ابرها می سازن
گلهای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن
اگه مردهای تو قصه بدونن که اینجایی
برای بردن تو با اسب بالدار می تازن
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنهنگاهم مي کني نم نم
سراپاي وجودم را
به آب عشق مي شويي
و مي گويي به من رازي
که اين مدت زچشمانت نفهميدم
نگاهم مي کني چشمت به مويم مي کشد دستي
تو از نسل کدامين نرگس مستي
که جز مستان کسي تعبير خوابت را نمي داند
مشو دلگير اگر گاهي سراغت را نمي گيرم
خيالم راحت عشق زلال توست
نباشم يا که باشم پيش چشمانت
دلم مست خيال توست
مال توست
نگاهم کن نگاهت را مگير از من
نگاهم کن که چشمانت
مرا حکم نفس دارد
اگر باور نمي داري
نگاهت را بگير از من
و مرگ آرزوهاي
نه چندان دور اين دل را
تماشا کن...
از دل افروز ترين
روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني
:
سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي
شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا
ريخته بود .
من به ديدار سحر مي
رفتم
نفسم با نفس ياس
درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي
رفتم و مي گفتم : (( هاي !
بسراي اي دل شيدا،
بسراي .
اين دل افروزترين
روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر
جهان را بسراي !
آسمان، ياس، سحر،
ماه، نسيم،
روح درجسم جهان
ريخته اند،
شور و شوق تو
برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك
تنها، بسراي !
همه درهاي رهائي
بسته ست،
تا گشائي به نسيم
سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ...
من به دنبال
دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا
پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به
مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس
باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز
.
غنچه ها ميشد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از
دل دريا برخاست !
چون گل افشاني
لبخند تو،
در لحظه شيرين
شكفتن !
خورشيد
!
چه فروغي به جهان
مي بخشيد !
چه شكوهي
... !
همه عالم به تماشا
برخاست !
من به دنبال
دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي
كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم
آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت
خود، از ساحل دور
رو نهادند به
دروازه نور ...
چمن خاطر من نيز ز
جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد
-
برگ ها باز شدند
:
ـ « ... يافتم !
يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد
و ،
گل افشاني لبخند
تو،
آراستمش
!
تار و پودش را از
خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس
و سحربافته ام :
««
دوستت دارم »» را
من دلاويز ترين شعر
جهان يافته ام !
***
اين گل سرخ من است
!
دامني پر كن ازين
گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن
!
كه فشاني بر دوست
!
راز خوشبختي هر كس
به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم،
به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد
.
تو هم، اي خوب من !
اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف
جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به
ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را
از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با
من بسيار بگو



