تبليغاتX
زمزمه های من

زمزمه های من

روزمره

مافعلا مشغول برنامه ریزی هستیم.من باید از طریق اقا برم چون مدارک ایشون امتیاز بالاتری داره.خلاصه ما اویزون ایشون هستیم واونم هی کلاس میزاره.من باید ایلتز هفت بگیرم که به عبارتی عذابی الیمه وازمونش در استرالیا برگزار میشه.فعلا زبان میخونم.دنبال معلم خصوصی هستیم .به یک اقایی زنگ زدیم میگه تا ساعت یک ونیم شب کلاساش جانداره!!!بابا برید معلم زبان شید خوب درامدی داره.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:12  توسط نورا  | 

امروز روز مهمی برای من وشوهرم واینده زندگیمون میباشد.ما تصمیم به ترک وطن گرفتیم.دیشب بامشاورمهاجرت به استرالیا یک ساعت صحبت کردیم وتقریبا همه مسایل برامون روشن شد .ما احتمالا تادوسال دیگه میریم.امتیازهامون هم هردو کافیه واسه ویزای اقامت دایم.تنها مشکل این مدرک ایلتز شیشه که باید واسش بریم ارمنستان.مسخرس واقعابایدکلی پول خرج کنیم وقت بزاریم چون تو مملکت ما به خاطر تقلب دیگه این امتحان برگزار نمیشه.قضیه رفتنمون هم باید تا دقیقه نود کاملا مسکوت بمونه وگرنه خانواده هامون بی تابی میکنن واذیت میشن .از امروز شمارش معکوس ما شروع میشه .کاشکی کلی پول واسه مبل نمیدادما حالا باید همه چیزو بزارم وبرم.کسی پیشنهادی چیزی واسمون ندارهههههه؟مرده خیلی ذوق زده شده.مشاور گفت حداکثر سرعت حرکت ماشین در شهر در استرالیا شصت کیلومتر!!!!!!!هست من فقط از این قضیش دلخورم.امار کشته شده ها در اثر تصادف در سال گذشته میلادی سیصد وهشتاد نفر بوده اند. کفو برید تو کارش .این کف نه اون کف.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:15  توسط نورا  | 

برای من واقا ولنتاین از هر مناسبت دیگه در سال مهمتره .امسال هردومون ترکوندیم.از حال هوای جوونا وویترینهای قرمز رنگ وعروسکی مغازه ها بسیار مشعوف شدیم .درود بر رسم ورسوم غربی ودرود برتهاجم فرهنگی.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 19:49  توسط نورا  | 

این چند روزه مشغول تغییر دکوراسیون خونه هستم .تا یک ماه پیش خونمون تو مایه های مسجد بود ولی الان با دودست مبل ومیزو خرت وپرت های جدیدی که گرفتم فضا خیلی با صفا ودوست داشتنی شده .دوست دارم که زل بزنم به وسایل جدیدم. حال اساسی بردم از این تغییرات. دوست دارم هی برم رو تردمیل بدوم خودمو خالی کنم .الکی بخندم.همه چیز خوبه.کیفم کوکه.اقای مهربون هم راضیه.خدایا دمت گرم خیلی باحالی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:25  توسط نورا  | 

دیشب با اشک واه به پایان رسید .اونهایی که میرفتند همه خوشحال بودنو واونهایی که میموندند ناراحت.بدترین صحنه ای که دیده میشد گریه پیرمردها بود .دل ادم کباب میشد از اینهمه دل تنگی.خاله ام گریه نکرد ولی کاش یه کاری میکرد طفلی هی بغضشو قورت میداد.انقدر گیج ومنگ بودیم که نیم ساعت بعد از راهی کردن مسافرمون ما بدون هیچ دلیل منطقی پشت اون دیوار های شیشه ای ایستاده بودیم و به مردم توی سالن زل زده بودیم . حالم اصلا خوب نیست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 12:38  توسط نورا  | 

امشب پسر خاله ام ماروترک میکنه وبسوی یک زندگی جدید در یواس میره .یک پسر ساده و محجوب ودلسوز وبامعرفت که اگه توایران میموند این جامعه میبلعیدش وخوردش میکرد و اگه ازدواج میکرد به احتمال خیلی زیاد بدبخت میشد با این گرگ های دختر نماوقالتاق.از اون تیپ ادمهایی بود که همه از روش رد میشدن وهیچ کس نمیدیدش. خیلی ناراحتم از این وضع .هرکسی که سرش به تنش میارزه یا در ارزوی رفتنه یا رفته .ما میمونیم و این خراب شده که اسمش ایرانه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:11  توسط نورا  | 

رویکرد من نسبت به عشوه گری متفاوت است در بعضی مواقع حسرت میخورم به این زنان هنرمند ولی در اکثر مواقع عقم میگیره .امروز حالم بهم خورد.من خشک نیستم اما عشوه گری با ماهیتم سازگار نیست .
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:21  توسط نورا  | 

فکر میکنم بزرگترین زجری که خداوند در زندگی من قرار داد همانا میگرن نکبتی بود که حداقل ماهی دوسه روز حسابی حال منو میگیره . بی پدر روانیم میکنه .دوست دارم مغزمو در اسرع وقت متلاشی کنم اما تحملش نکنم. از صبح شروع شده والان توفاز سرگیجه و حساسیت به نور وحشتناکه. البته شما هم اگه نیم ساعت با بعضیها چونه میزدید ونیم ساعت هم اب غوره میگرفتید وضعیت بهتری نداشتید .حالا مهم نیست که این مسایل بین ساعت چهار تا پنج صبح!!!!!! اتفاق افتاده باشه. خوش بحال معتادها من مواد ممممیخوام اونم جنس سناتوریییییییی .بدون نگاتیو سوخته.(با لهجه اصغری بخوانید)
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:16  توسط نورا  | 

من به شدت به رقص علاقه دارم اما دوست ندارم تنها برقصم واز شانس بد بنده اقای مهربون زیاد توفاز رقص نیست .مربی رقصم خیلی حس حسادت منو برانگیخت وقتی که گفت که کلاس رقص والس داره و شش تا زوج تو کلاسش هستند.وای ملت چه کیفی میکنن .تصور رقص دونفره اونم والس با اقای همسر چه زیباست.البته که ارزو بر جوانان عیب نیست!!!
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:39  توسط نورا  | 

فرمان اتول عزیزم در سرعت کمی بیش از شصت تا به سمت راست منحرف میشه ویه جورایی مثل درد بیدرمون شده . این مشکل با تنظیم فرمون وباد چرخها هم حل نشد.خلاصه از اقای همسر درخواست رسمی کردیم ماشینمون رو ببره پیش اوس علی تا با چشم !!!!!!تنظیمش کنه .اقا بعداز صرف یک ساعت وقت شریفشون برگشتند وفرمودندکه قضیه حل شده .منم رخش وزین کردم راهی شدم اما دریغ از کمی تغییر تازه احساس بدتری هم داشتم ولی دیگه روم نشد که بگم گفتم باهاش میسازم.خلاصه که شب اقای مهربون پرسیدن که ایا از ماشین راضی هستم منم که دروغ توکتکم نمیره گفتم ننننههههه.توصورتش یه شیطنتی رو دیدم که با لبخندش تکمیل شدو فهمیدم که دادشمون منو دور زده .حرف بسیار تکان دهنده ای !!!! ازایشون شنیدم .گفتتند میخواستم ازروش تلقینی استفاده کنم!!!!!جل الخالق.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:54  توسط نورا  | 

امروز من واقای همسر مادر خوانده وپدر خوانده شدیم.فرزند خوانده عزیز ما یک پسر ده ساله بنام نویده .این عزیزمون پدر ومادر نداره وما هنوز شکل ماهشو رویت نکردیم. امیدورارم بتونیم توی سرنوشت این اقای کوچولو نقش داشته باشیم.نوید عزیزم ازراه دور دستتو میفشارم پسرم.وای چقدر عشقولانه شد این پست.خیلی خوشحالم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:48  توسط نورا  | 

لاابالی عشق باشد نی خرد****عقل کان جوید کزان سودی برد
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 17:3  توسط نورا  | 

اخه چرا من با دیدن هر بچه ای ضعف میکنم .این چه دایرادیه من دارم. هیچ راهکاری هم براش ندارم. از اونجایی که داشتن بچه دراین دوره اصلا عاقلانه نیست ومن هم تصمیم کاملا جدی گرفتم که بچه دارنشم اما به اونهایی که بچه دارن مخصوصا اگه بچهه هم توبغلشون خواب باشه خیلی حسودیم میشه.خوش بحالشون.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 19:40  توسط نورا  | 

شکرگذار بودن یکی از ایده الهای من است یعنی اینکه تا جایی که درتوان دارم به خاطر هرنعمتی که نصیبم شده خدا روشکر کنم ویاد خدا رو به این صورت همیشه درقلبم نگه دارم اما یکی از مشکلات من که خیلی هم ازار دهنده شده خاطره ای است که من وقتی به زور میخوام یادی از خدا در وجودم جوونه بزنه توی ذهنم زنده میشه وهرچی سعی میکنم فراموشم نمیشه.قضیه ازاین قرار بود که درعهد نوجوانی در روز چهارشنبه سوری برادران عزیز من اقدام به ساخت بمب های کوچک دست ساز با اکلیل وسرنج نمودن ویکی از بزرگترینشان را به من هدیه کردند.من ذاتا ادم پرخوری نیستم ولی علاقه وافری به تخمه افتابگردان دارم یعنی بیشترین متاعی که بعداز سیب زمینی درطول عمرم مصرف کردم همین تخمه میباشد.در ان شب تخمه هارا درجیب راست وبمب مربوطه که با نوارچسب مشکی ساخته شده بود درجیب چپ کاپشنم گذاشتم ومیدانید که این بمب کوچولوی ما با کوچترین فشاری منفجر میشه وصدای مهیبی ایجاد میکنه وتاحدی که در اثر این انفجار دراسفالت حفره کوچک واثر ی ماندگار باقی میمونه.بقیه شو میتونید حدس بزنید .من گیج به جای تخمه اون بمب عزیز روگذاشتم لای دندونام تابه خیال خودم بشکنم ولی یک ان که دندونام نزدیک روکش پلاستیکیش شد حس کردم که بله قضیه چیه و وحشتی که اون لحظه حس کردم وحس های نابی که بعدش در وجودم ایجاد شد تا الان هم هست ومن یقین دارم که حاصل اون خطا میتونست مغز منو متلاشی بکنه ومن الان اینجا نباشم. حس های ناب رفت ووحشتش موند .احساس نزدیکی که تا مرگ داشتم منو بدجوری مچاله میکنه و میترسونه.
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:55  توسط نورا  | 

یک اقای جوان با خانمش مدتی پیش به من مراجعه کردند اقا مشکلی داشت ولی من تمام مدت جواب سوالهامو از خانم دریافت میکردم وایشون به زوایای مختلف سقف اتاق ودربعضی حالات نیز به کف اتاق زل زده بود البته باسگرمه های درهم .خلاصه من هم کلی معذب بودم .دیروز دوباره اقاهه به تنهایی اومد در بدو ورود ایشون فرمودند:سلام حالت!چطوره!؟ ایشون رو به زور راهی کردیم .من واقعا موندم از این مردهای ریا کار ودورو و اب زیر کاه .
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 10:28  توسط نورا  | 

عشقهای کزپی رنگی بود **** عشق نبود عاقبت ننگی بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:18  توسط نورا  |