
امروز بیست وهشت سالگیم تموم شد، امیدورام بقیه عمرم بهتر ولذت بخش تراز این چیزی باشه که تا حالا شده امسال لطف خیلی از دوستان واشنایان شامل حال من شد ومن خیلی شرمنده شدم چون روز تولد نود درصدشون رو نمیدونم از دیروز تا حالا سه تا کیک تولد قاچ کردم اینم کیک تولد محل کارمه بفرمایید.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 18:18  توسط نورا
|
بابا تهران چه جای بیخودی شده .بهترین تفریح ما که همانا پاساژ گردی بوده به دلیل وجود گشت ارشاد های فراوان از من ودوستانم گرفته شده. دیروز تصیمیم گرفتیم کمی بگردیم وبا رفقا کمی خوش بگذرونیم ومحل این خوش گذرانی های ما جایی نبود جز حراجیهای موجود در سطح شهر ولی دریغ هر جا که رفتیم قیافه کریه این ون های سبز گشت ارشاد رو دیدیم دیگه جرات نکردیم از ماشین پیاده شیم،گفتیم ماشین سواری کنیم از ونک تا پارک وی بالا اومدیم سه عدد ون در حال گشت زنی دیدم پشیمون شدیم سر ماشینو کج کردیم رفتیم در منزل تمرگیدیم هی فحش دادیم هی ناسزا گفتیم در نهایتش خسته شدیم و ازهم خداحافظی کردیم این بود روز تعطیل ما.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:48  توسط نورا
|
چند شب پیش رفته بودم یک کتاب زبان بخرم یک زوج جوان همزمان با من وارد کتاب فروشی شدند یکدفعه صاحب مغازه با دیدن اونهاباصدای بلند گفت:اینها دارن میرن امریکا ازشون بخواید دستشون رو سرتون بکشند، من تا چند ثانیه هی به دختره نگاه کردم هی اب دهنمو قورت دادم .من به شدت از رایتینگ ایلتزترسیدم همش استرس دارم که سر امتحان هیچ ایده ای به ذهنم نرسه.قبلا که نپخته تر بودم تو جمعهای خانوادگی انواع تزها واظهارنظرها بود که من بیان میکردم بعدازمدتی حالم از این خودنمایی بهم خورد والان خودمو تا حدی کنترل میکنم ولی الان که به قول معلممون باید بارش افکار (برین استورم)کنم تو مخم خشکسالی اومده ،واقعا مستاصل شدم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:9  توسط نورا
|
امید دادن واقعا انقدرارزش داره که ادم بخاطرش دروغ بگه.همین دیگه تا میتونید الکی امید بدید پشیمون نمیشید من تضمین میکنم در نهایت نتیجه خوبی بدست بیاد.زود باشید.پ.ن:امروز تمام اقایونی که به من مراجعه کردند غیر از یک نفرشون که پزشک بود، ابرو برداشته بودن ،تصور کنید پنج عدد مثلا مرد،واقعا حالم بهم خورد .مرتیکه ابروش از زنش باریکتر بود . چقدر ظاهر متهوع وزننده ای مردها پیدا کردند کجای دنیا اخه اینجوریه.زنهاشون شرمشون نمیشه ؟به عنوان یک زن از این تریبون نهایت انزجار خودم رو از این عمل وقیح اعلام میدارم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:37  توسط نورا
|
ده روز دیگه من بیست و هشت سالگیم به اتمام میرسه.کم کم دارم طمع سی ساله شدن رو مزه مزه میکنم زیاد طعم شیرینی برام نیست ،حداقل تو ایران نیست .ترس دارم از بزرگ شدن توی همچین جامعه ای. توی یک جامعه عقب افتاده انتظار همه از یک زن که در شرف سی ساله شدن هست ،چیز دیگریست . باید پخته رفتار کنی باید تمام هم وغمت تمام انرژیت بچه وشوهرت بشه باید خودتو فراموش کنی باید همه جا با دامن مشکی بلند وجوراب کلفت مشکی ظاهر بشی اصلا مشکی دیگه رنگ توئه ،شلوار جین مال جوون هاست لاک زدن دیگه با بچه وشوهر نمیشه ،باید خانمانه لباس بپوشی، دیگه زیباییت روبه افوله نباید زیاد جلوی آینه وایستی ،ارایش کردن دیگه واست قباحت داره اینکارهافقط واسه عروسیاست تازه روژتم باید اخر سر توتالار بزنی اخه دیگه توخانوم شدی اینا جلف بازیه و از تو گذشته،هیکل میلک هم دیگه بیخیال از همه زوایات کم کم گوشت قلمبه میزه بیرون ایرادی هم نداره دوروبرت هم که نگاه کنی اکثر هم سن هات همین جورین.وای از این مدل مزخرف زندگی ایرانی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:31  توسط نورا
|
دیروز یک دوست وهم خوابگاهی رو بعد مدتی طولانی پیدا کردم .البته ایشون دارن میرن اونور اب.ایشون یک بچه مایه دار شمالی وشیطون به تمام معناست و تقریبا یک سال از ازدواجش گذشته . یک قسمت دیالوگ دیروز مادوتا .من: شوهرتو انگار خیلی دوست داری هی اسمشو میبری اون:نه اصلا، مرضیم بود دیدم بچه ساده وآرومیه گفتم خرش کنم اخه واسه استرالیا داشت اقدام میکرد مدرک تحصیلیش هم جز ام او دی ال بود.حالا هم فایل نامبروم اومده میرم اونور اگه دیدم حقوقش بازم کمه ومنم برد قبول بشم حتما میپیچونمش. پسره بدبخت تاحالا چهار میلیون خرج کرده .همه با هم کف میکنیم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:28  توسط نورا
|
دیروز شوهرخاله ام وبقیه افراد خانواده اش خانه ما دعوت بودند ایشون برای بردن پسرش به امریکا به ایران اومدن ودوشنبه هم میرن.راستش من واقای همسر باهم قرار گذاشتیم قضیه رفتن رو تا تاجاییکه میشه از فامیل مخفی نگه داریم.ما از اولش که تصمیم به ترک وطن گرفتیم به خاطر توهماتی که بقیه برامون پیش اوردن دور امریکا رو خط کشیدیم ،وضعیت خاله ام وبچه هاش که هشت سال منتظر بودن هم بی تاثیر نبود ولی دیشب یک کشف بزرگ کردیم این اقا یا همون شوهر خاله محترم همه رو این مدت پیچوندن وتقریبا یک دفعه همه چیز عیان شد، ایشون با احتمال خیلی بالایی اونجا تشکیل خانواده دادن ورفتن پسر خاله ام تو بهمن ماه پارسال وپیگیری های اون باعث رفتن بقیه شده وایشون هیچ غلطی جز دروغ گفتن نکردن .با زبون چرب ونرم وظاهر غلط انداز یک قوم روسرکار گذاشته.از دیگر مسایل مطرح شده سوال های سربسته من واقای همسر درباره مهاجرت به امریکا بود که خیلی جوابهای مفیدی گرفتیم ،پروسه رفتن به امریکا با مدارک تحصیلی وشرایط شغلی ما سخت نیست.امریکا کشوری هست که وارد شدن بهش مشکله ولی وقتی وارد بشی دیگه دیپورت نمیشی یعنی دولت شما رو اخراج نمیکنه پس یکی از راههای ساده ورود به امریکا گرفتن ویزای توریستی هست وبعد درخواست ویزای کار میکنی برای گرفتن ویزای توریستی داشتن شغل دولتی وملک وهمسروفرزند وحساب بانکی در ایران کار رو خیلی اسون میکنه نه ایلتز میخواد نه مدرک تحصیلی مهمه،همسر بنده همه موارد رو غیر از فرزند داره.خلاصه ما وارد فاز جدیدی شدیم فعلا واسه ایلتز میخونیم بعد واسه ازمون ایلتز میریم انکارا ،انکارا از سفارت امریکا وقت مصاحبه میگیرم وبا یک تیر دونشون میزنیم تا اون موقع هم مدارک واطلاعات جمع میکنیم ودنبال مشاوره با یک وکیل خوب میگردیم.هزنیه رفتن پسر خاله ام به امریکا با ویزای کاربا وکیل امریکایی شش هزار دلار شده وهزینه هر جلسه مشاوره صدو پنجاه دلار بوده.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:22  توسط نورا
|

سلام بسی لذت بردیم از بی اینترنتی دراین پانزده روز.خوب بود ولی عالی نبود.اینم هفت سین با تاخیر.دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود.من واقای همسر شش روز را در ولایتمون با خانواده عزیزم گذروندیم بقیه روزهای تعطیل رو واقعانمی دونم چه کردم فکر کنم خوابیدم .در مجموع دیگه با ایران حالی نمیکنم ترجیح میدونم سفر رو تا اطلاع ثانوی تحریم کنم چون پول الکی خرج میشه وهیچ لذتی هم نمی بری.هوای ولاتمون افتضاح گرم بود همش هم خاک از اسمون میبارید رسما حبس شده بودیم.فقط یک روز خارج از شهر رفتیم.همه گفتن لاغر شدم ومن بسی کیف کردم از این کلام شیرین.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 17:53  توسط نورا
|