تبليغاتX
زمزمه های من -

زمزمه های من

روزمره

امروز صبح چهار نفر از مراجعه کننده هام معتاد بودن ومن خیلی از این وضعیت ناراحت شدم.وقتی مردهای ما به بازنشستگی میرسن به جای اینکه دست زنشونو بگیرن برن یه جایی صفا کنن میچپن تو خونه ومیشینن پای بساط هرچی یک عمر دراوردن رو دود میکنن .یکیشون که اصلا حال وروز خوشی نداشت نزدیک بود از روی صندلی بیفته .تمام بدنش میلرزید.وای خدا بداد این ملت برسه.همه ناراحت همه افسرده .روی منم تاثیر گذاشت حالت این اقا نیم ساعت طول کشید تاخودمو ست کردم همش دارم به خانوادش فکر میکنم این اینه دقو چه جوری تحمل میکنن.واقعا سخته.در راستای طرح خود خوش سازی من از دیروز در محل کارم روسری سر کردم وباعث مسرت همه همکارانم شدم .انقدر استقبال شدید بود که دیگه جرات ندارم مقنعه سرم کنم ولی کنترل روسری واقعا سخته.پشت فرمون هی فرمونو باید ول کنم این لا مصبو بکشم جلو دوباره دوثانیه بعد همین پروسه باید تکرار بشه .
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 19:16  توسط نورا  |