چند شب پیش رفته بودم یک کتاب زبان بخرم یک زوج جوان همزمان با من وارد کتاب فروشی شدند یکدفعه صاحب مغازه با دیدن اونهاباصدای بلند گفت:اینها دارن میرن امریکا ازشون بخواید دستشون رو سرتون بکشند، من تا چند ثانیه هی به دختره نگاه کردم هی اب دهنمو قورت دادم .من به شدت از رایتینگ ایلتزترسیدم همش استرس دارم که سر امتحان هیچ ایده ای به ذهنم نرسه.قبلا که نپخته تر بودم تو جمعهای خانوادگی انواع تزها واظهارنظرها بود که من بیان میکردم بعدازمدتی حالم از این خودنمایی بهم خورد والان خودمو تا حدی کنترل میکنم ولی الان که به قول معلممون باید بارش افکار (برین استورم)کنم تو مخم خشکسالی اومده ،واقعا مستاصل شدم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:9  توسط نورا
|
