تبليغاتX
زمزمه های من -

زمزمه های من

روزمره

دیروز حال و حوصله درست وحسابی نداشتم سر کار نرفتم رفتم پیش دوستم ودعوتش کردم به نهار از بس که هردو مون خوشحال بودیم نتونستیم حتی یک پیتزا رو دونفری بخوریم توی اون هوای طوفانی رفتیم پارک طالقانی خیلی با صفا شده این پارک البته خلوت بودنش هم بر زیباییش میافزود ماهم کلی کیف کردیمو شاد شدیم بعد از کلی گپ وگفت تصمیم گرفتم باهاش به محل کارش برم اونجا ماشین لعنتیمو پارک کردم رفتم تو مطب دوستم تو مطبش یک لیزر تزیینی رو میزش بود منم هی سوییچو میزدم به اون وسیله نفرین شده که گفتم و از اون جایی که به من ارامش وتفریح نیومده وقتی که رفتم سوار ماشین شم میتونید حدس بزنید که چه بلایی سر ریموت اومده بود بله کار نمیکرد ومن بدبخت شدم خداراشکر که ماشینم درش با سویچ باز شد ملتم که فوضول کلی به مردم توضیح دادم که بابا این ماشین مال خودمه اژیرو نمیدونستم چه جوری قطع کنم رفتم الکتریکی میگه کار من نیست یک جوری چپ چپ به من نگاه کرد که من حساب کار دستم اومد رفتم از یه مسافر کشه درخواست کردم بیاد بالا سر ماشینم اونم با لبخند شیطتنت امیزی بر لب اومد واژیرشو قطع کرد ولی تمام راه چراخ خطرش چشمک میزد حالا ملت هی بوق میزنن هی اشاره میکنن که چراغات چشمک میزنه اخه به شماها چقدر اخه فضولید وای از این ادمها علاف وبیکار همین.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:49  توسط نورا  |